تبليغاتX
بی سر و ته
وای که ۹ روز دیگه این موقع چه حال خوبی دارم . فکر کنم هر کس هم جای من بود همین حال و داشت

دیدن مادر و خواهر و خواهر زاده و برادر و برادرزاده و دوست و فامیل وای که چه لذتی داره .با مینو و صدف و مامان شب بشینیم و تعریف کنیم و بخندیم البته همیشه مامان رفیق نیمه راهه چون خوابش میاد و باید بره بخوابه .

رفتن به فرحزاد و دیزی خوردن و حرفای خنده دار زدن و از خنده ریسه رفتن .

ولی حیفه خیلی حیفه که آدم سالی یه بار خانوادش رو ببینه ولی خوب بازم خدا رو شکر که هستن.

دلم واسه بابام و داداشم خیلی خیلی تنگه کاش میشد اونا رو هم ببینم کاش کاش کاش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط افسانه   | 

 

از وقتی که خیلی کوچیک بودم با ترانه هایی که مینو واسم میخوند به خواب میرفتم مثل ترانه خواهر ناز کوچولو از ایرج مهدیان .

یادم میاد هر وقت قسمتی از ترانه رو نمیفهمیدم میرفتم سراغ دائره المعارفم یعنی مینو و اون بود که همیشه کمکم میکرد .بعدها که نوجون بودم یادم نمیره هر خواننده ای که کاستی بیرون میداد مینو اونو واسم میخرید

یادش بخیر همیشه با مینو ترانه ها رو زمزمه میکردیم و این دوره یکی از لذت بخش ترین دوره های زندگیه من هستش چرا که با هر ترانه که میخوندیم حس و حالمون هم دگرگون میشد.دلم خیلی تنگ شده واسه اون روزا .

وقتی بچه بودم هیچ وقت دوست نداشتم مامانم یا مینو ترانه غمگین بخونن چون میدونستم هر وقت شروع به خوندن این آهنگها میکنن حس خوبی ندارن و حالا میفهمم که با خوندن این ترانه ها آدم سبک میشه آروم میشه

من هم مثل خیلی از شما نمیتونم بگم که کدوم خواننده و کدوم ترانه رو از همه بیشتر دوست دارم .

۱-ترانه گل اومد بهار اومد پوران رو دوست دارم چون منو یاد مامانم میندازه مامانم همیشه این ترانه رو زمزمه میکرد

۲-آهنگهای پروین منو یاد برادر نازنینم میندازه

۳-ویگن رو خیلی دوست دارم و عاشق این آهنگش هستم:

فتاده در میان ما جدایی های بسیاری   نه یک نامه نه پیغامی نه امیدی به دیداری  

۴-من عاشق ترانه های قبل از انقلاب مهستی هستم (روحش شاد)

۵-مرضیه رو خیلی دوست دارم  واسم سخته که بگم کدوم آهنگش رو بیشتر از همه دوست دارم ولی خوب عاشق ترانه برگ خزان این خواننده هستم

۶-از بین آهنگهای فرامرز اصلانی یاد گذشته رو دوست دارم

۷-صدای ناصر رو هم خیلی دوست دارم یه جورایی به آدم آرامش میده و در این حال قر رو هم تو کمر آدم میاره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط افسانه   | 

وقتی آدم کلی نقشه میکشه برای خوش گذروندن و یهو تمام نقشه هاش نقش برآب میشه باید چیکار کنه
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط افسانه   | 

یه موقع هست که آدم دلش میخواد یه نفر باشه که سرش رو بزاره رو شونش و های های گریه کنه ولی اون یه نفر نیست اونوقت آدم باید چیکار کنه ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:5  توسط افسانه   | 

این عکس رو پارسال انداختم شما این عکس رو میبینین به چی فکر میکنیین راستش من در لحظه اول به تنها چیزی که فکر کردم این بود که این قارچ گریه کرده و اینا هم اشکاشه . شما چی فکر میکنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:27  توسط افسانه   | 

وقتی من اومدم هلند مسعود به یکی از دوستای هلندیش گفت ببین کسی هست که بیاد با افسانه هلندی صحبت کنه و خدا رو شکر یه خانوم مهربون مسن قبول کرد که هفته ای دو بار بیاد خونه ما و با من هلندی صحبت کنه تا من کمی راه بیفتم تا کلاس هلندیم شروع بشه .این خانوم اومد کمک من کرد و الان که تقریبا چهار سال میگذره با هم رابطه داریم اونم یه رابطه تقریبا مادر و دختری

این خانوم مجسمه سازه .و خوب طبیعتا هم به هنر علاقه مند و یه چند باری هم با همدیگه به موزه رفتیم که جای شما خیلی خالی خوش گذشته .دیروز که باهاش صحبت میکردم از مسافرتمون براش گفتم .گفتم یه چند تایی قصر رو دیدم گفت مثل اینکه عاشق قصرای قدیمی هستی گفتم آره گفت حتما تو زندگی قبلیت تو یه دونه از این قصرا زندگی میکردی و  یه پرنسس بودی (این خانوم خیلی خیلی زیاد منو تحویل میگیره )

از دنی براش گفتم گفت اونم یه پرنس واقعیه وقتی از کنجکاویهای دنی گفتم گفت حتما در آینده پرفسور میشه .پرنس پرفسور دنی .بعد خودش گفت دیگه اون موقع من نیستم که پرفسور شدن دنی رو ببینم گفتم چرا هستی تو صد سالت میشه و پرفسور شدن دنی رو میبینی گفت امیدوارم

بعد برام گفت که مادر بزرگش دقیقا یه روز مونده بوده که صد سالش بشه میمیره و حسرت صد سالگی به دلش میمونه .و من به این فکر کردم که ما آدما چقدر طمع داریم طرف این همه عمر از خدا گرفته بازم دنبال بقیش میگشته .به نظر من مدت زمان عمر مهم نیست اینکه آدم چه جوری زندگی کنه و چه تاثیری تو زندگی دیگران داشته باشه این مهمه.به هر حال امیدورام که شما هم عمری طولانی با سلامت کامل داشته باشین و مهمتر از همه از زندگیتون لذت ببرین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:34  توسط افسانه   | 

همیشه به یاد بابام هستم ولی دو سه شبی هست که خیلی هواش رو کردم و دلیلش هم نزدیک شدن به شب یلداس .دیشب هم خوابش رو دیدم دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی حیف که دنی با گریه هاش از خواب بیدارم کرد .

بابام خدابیامرز به این رسم و رسومات خیلی پایبند بود از چند روز قبل تمام چیزایی که لازم بود رو میخرید و همه خانواده از دختر و پسر و دوماد و عروس و نوه ها همه دور هم جمع میشدیم و میخوردیم و میگفتیم و میخندیدم یادش بخیر .بعضی وقتا میگم کاش اونروزا برمیگشت و دوباره همه کنار هم جمع میشدیم ولی صد حیف که نمیشه .

شب یلداتون مبارک امیدوارم که عمرتون مثل این شب طولانی باشه

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:42  توسط افسانه   | 

آقا من امتحان تئوری رانندگی رو قبول شدم .ترا خدا نگین کار شاقی نکردی که لجم میگیره حسابی .

 از الان هم ماشین مورد علاقم رو انتخاب کردم .چیه مگه نمیگن آرزو بر جوانان عیب نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:15  توسط افسانه   | 

همیشه خدا از دندونپزشکی میترسیدم .برای همین سعی میکنم کمتر اونطرفا آفتابی بشم

ولی هفته پیش به اجبار راهی دندونپزشکی شدم وقتی نوبتم شد و رفتم تو اتاق دکتر وقتی پرونده منو باز کرد ازم سوال کرد آخرین باری که اومدی کی بوده گفتم حدودا چهار سال پیش .باید اونجا بودین و قیافه دکتر رو میدیدین .وقتی پرسید چرا اینقدر دیر اومدی دلیلش رو گفتم .بهش گفتم من چهار تا عمل بزرگ رو پشت سر گذاشتم از هیچ کدوم نترسیدم ولی از دندونپزشکی به شدت واهمه دارم .بعد از معاینه قرار شد که عکس هم بگیره وقتی فیلم رو داخل دهنم گذاشت گفت چه دهن کوچولویی داری

آقا هر بار ما دهنمون رو برای این آقا باز کردیم ایشون از کوچکی دهان بنده صحبت کردن میخواستم بگم بابا ما ایرانیها هممون دهنمون کوچیکه شما هلندی ها هستین که سهم ما رو خوردین .

حالا من موندم و چهار تا دندون خراب که احتمالا یکیش به عصب هم رسیده و نگرانی تا ماه آینده که قرار دارم واسه سرویس کردن دهنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:36  توسط افسانه   | 

چند وقتیه اوضاع روحیم ریخته به هم .دلم مسافرت میخواد اونم فقط و فقط ایران که امکانش الان ابدا نیست .

 شبا خوابهای هچل هفت میبینم مثلا دیشب خواب دیدم هومو هستم و میخوام با یه آقا ازدواج کنم کلی هم به خودمون رسیده بودیم و شیک و پیک کرده بودیم .خیلی جالب بود فهمیدم اگه مرد میشدم چه شکلی بودم .

امشب قرار بود بریم برنامه آقای پرویز صیاد و هادی خرسندی از چند وقت قبل هم برنامه ریزی کرده بودیم ولی من هفته پیش جا زدم به مسعود گفتم اصلا حسش رو ندارم با اینکه میدونستم اگه برم خیلی بهم خوش میگذره (یه بار تجربه کرده بودم) کنسلش کردیم و دلیلش هم همین روحیه یه کمکی خرابه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:59  توسط افسانه   | 

 
< <